«به نام آفریننده باران»
"سلام
امروز عصر،وقتیکه از خوندن کتابم خسته شدم،دراز کشیدم و اونو روی صورتم گذاشتم.
چشامو بستم و رفتم به خاطرات روزهای گذشته،روزهای تلخ و شیرین،روزهای خنده و گریه،روزهای آفتابی و بارونی.
روزهایی که واسه اومدنشون لحظه شماری میکردم و واسه رفتنشون حسرت میخوردم.
روزهای مختلف با آدمهای مختلف.
بعضی از این آدمها بودن ولی نبودن و بعضیهاشون نبودن ولی بودن!
نمیدونم اون روزها خوب بودن یا بد،ولی مهم اینکه اون روزها با همه خوب و بدیش و اون آدماش دیگه بر نمیگرده.
و تنها چیزیکه ازَشون مونده همون خاطرات تلخ و شیرین.
چه خوبه آدم واسه اون روزهایی که نمیخواد فراموش کنه یک نشونه بزاره تا هیچ وقت فراموششون نکنه.
منم واسه بعضی روزها که با بارون شروع میشد و با اشک تموم میشد یک نشونه گذاشتم.
و من بارونُ گذاشتم نشونه،تا اون روزها و آدماشُ فراموش نکنم.
بارون نعمت خداست،بارون اشک آسمونه،بارون پاک کنندهٌ روح آدماست.
بارون همدم عاشقاست،چون وقتی گریه میکنند،قطره های بارون اشکُ از روی صورتشون پاک میکنه و نمیزاره کسی متوجه گریه کردنشون بشه.
وقتی توی یک شبِ آروم و مهتابی توی یک مکان خلوت زیر بارون نم نم بدون چتر قدم میزنی تازه میتونی بارونُ احساس کنی.
بارون یعنی اوج تنهایی،بارون یعنی فریاد بی صدا و بارون یعنی رؤیای بی انتها...
بااینکه بارونُ خیلی دوست دارم،ولی آرزو میکنم هیچ وقت آسمونِ دلتون بارونی نباشه.